الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

612

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و دشمنى براى خداى . و شواهد اين در باب دوستى و دشمنى براى خداى در « كتاب آداب صحبت » و در « كتاب امر معروف و نهى منكر » ياد كرده‌ايم ، آن را عادت نكنيم . سؤال در راضى شدن به قضاى حق تعالى آيات و اخبار آمده است ، پس معاصى اگر بى قضاى خداى باشد محال بود ، و او قادح است در توحيد ، و اگر به قضاى خداى بود ، كراهيت و دشمن داشتن آن ، كراهيت به قضاى خداى باشد ، پس چگونه ميان اين هر دو جمع توان كرد كه بر اين وجه مناقض است ، و جمع ميان رضا و كراهيت در يك چيز چگونه امكان دارد ؟ جواب بدان كه اين از آن جمله است كه پوشيده شود بر ضعيفانى كه از وقوف يافتن بر اسرار علمها قاصر باشند . و بر قومى پوشيده شده است تا به حدى كه خاموش بودن بر منكرات را مقامى از مقامات رضا دانسته‌اند و آن را خوشخويى نام كرده . و آن جهل محض است . بلكه گوييم كه رضا و كراهيت چون به يك چيز از يك جهت بر يك وجه وارد شوند ، متضاد باشند . و اگر در يك چيز كراهيت از وجهى باشد و رضا از وجهى ديگر ، ضديت نبود ، چه باشد كه دشمن تو بميرد ، و او دشمن بعضى از دشمنان تو باشد ، يا سعى نماينده در اهلاك او ، پس مرگ او را كراهيت دارى از براى آن كه دشمن دشمن تو مرده است ، و راضى باشى از آن جهت كه دشمن تو مرده است . و همچنين معصيت را دو وجه است : وجهى به حق تعالى است ، از آن روى كه فعل و اختيار و ارادت اوست ، پس از اين وجه بدان راضى باشى بر سبيل تسليم ملك به مالك الملك ، و راضى بودن بدانچه در ملك خود كند . و وجهى به بنده است ، از آن روى كه كسب او وصف اوست ، و علامت آن كه او نزديك خداى ممقوت و مبغوض است از آن روى كه اسباب دورى و مقت بر وى مسلط كرده است ، پس از آن وجه منكر و مذموم است . و اين تو را جز به مثالى روشن نشود . پس بايد كه محبوبى از مخلوقان را فرض كنيم كه او پيش محبان خود گويد كه من خواهم كه دوستدار و دشمندار خود را تمييز كنم ، و براى آن معيارى صادق و ميزانى ناطق فرمايم . و آن چنان باشد كه فلان را برنجانم و بزنم چنان كه مضطر شود به دشنام زدن ، تا چون مرا دشنام زند مبغوض من شود و او را دشمن خود گيرم ، پس هر كه او را دوست دارد بدانم كه او نيز دشمن من باشد ، و هر كه او را دشمن دارد بدانم دوست من باشد . پس هم بر اين جمله كرد ، و مراد او از دشنام كه سبب بغض است حاصل آمد ، و بغض كه سبب عداوت است موجود شد . پس واجب باشد بر هر كه در محبت او صادق باشد و شرطهاى محبت داند گويد : تدبير تو را در رنجانيدن و زدن اين شخص و دور كردن و در معرض بغض و عداوت آوردن او دوست دارم و بدان راضيم ، چه آن رأى و تدبير و فعل و ارادت تو است . و اما دشنام زدن او تو را عداوت است از جهت او ، چه واجب بود بر او كه صبر كردى و دشنام نزدى ،